ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

قصه ملنگ در لباس پلنگ




                                                                                                           نوشته کریم پوپل
قصه ملنگ در لباس پلنگ                               

من الی سن شش سالگی  در کوچه آبای خود یعنی سردار جهانخان کابل  زندگی میکردم . از کابلم خیلی راضی بودم  . درآنزمان هرکس قدر خودرا میشناخت. در کوچه ما همه باسواد   بودند. در فامیلهای ما مکتب جبری بود زیرا پدر کلان مادرم برگیت عبدالغیاث خان مهندس !مکتب سردار جهان خان را  برای آولادهای خود  اعمار نموده بود تا از علم بی بهره نمانند. پس از مرگ مرحوم  مکتب به اداره معارف واگزار  شد. دراین کوچه ما همه  از یک فامیل بودیم . کسی که در کوچه ما بیگانه بود یعنی پوپلزی نبودند قلعه بیگی صاحب  و نظام پهلوان بود . نام پدرکلانم  کرنیل یعقوب خان ونام  پدر مادرم  فرقه مشرغازی عبدالطیف خان  پوپلزائی(مشهور به عبالطیف کمیدان)  بود پدر مادرم  نویسنده  دانشمند  ومردم دار بود او با نادر خان خیلی رفاقت داشت به پاس خدمات که در جنگ تل نموده بود اورا به صفت لوی درستیز مقرر نموده بود. در خانواده شاه کسی که با ما دوستی نداشت داود خان بود او در زمان صدارت خود بعضی از افراد خانواده مارا خانه نشین نمود. در فامیلهای ما  شایعه  شد که ما باید ازین کوچه کوچ کنیم واین یک امر است. در آن زمان کاکایم نسیم خان قومندان گارد مقرر گردیده بود . رسول خان رئیس ضبط احوالات دوست نزدیک کاکایم واقارب ما بود به کاکایم پیشنهاد نمود که شما به منطقه کارته چهار باید زمین گیرد ودر آنجا کوچ نمائید  زیرا من میخواهم تمام دانشمندان ودکتوران در نزدیکی من زندگی کنند دولت میخواهد پوهنتون کابل را توسعه دهد حسب الزوم دولت از این اشخاص  استفاده خواهد نمود. به همین ترتیب پدرم دوکتور محمد کریم  وکاکایم در ین حوالی زمین گرفتن وخانه آباد نمودند. پدر مادرم برخلاف در قلعه فتح اله  خانه خرید. روزی خواستم خانه جدید مارا از نزدیک مشاهده نمایم  کاکایم خوردم مرا باخود در خانه نو برد.وقتی خانه جدید را دیدم به دشت شباهت داشت  وهنوز نیم کاره بود.نزدیکهای پنج بجه بعد از ظهر بود گفتن بخیر زود شهر برویم این منطقه خیلی گرگ دارد. شب بالای مردم حمله می کنند. کسی گفت که خوب شد که ملنگ کشته شد ورنه کشتن کشتن خلاصی نداشت .در زهنم سوال پیدا شد این ملنگ کی است وچرا کشته شد. درصنف پنجم مکتب هستم علاقه زیاد به خواندن کتابهای ناول دارم. مجله کوچینیان انیس و کهیان بچه ها را تعقیب میکنم وماه یکبار مجله اطلاعات هفتگی را مطالعه می کنم از داستانهای الفوردو هیچکاک  ، کرمان ارنقی و امیر عشری خیلی خوشم میآمد .  در کوچه ما  دختر زندگی میکرد بنام شهلا راحل . نوشته های اورا در کوچینیانو انیس میخواندم خیلی حسرت میخوردم  چرا او مینویسد ومن نمیتوانم. بلاخره روزی یک فکاهی را نوشتم وبه آدرس مجله  ارسال داشتم تا نشر شود ولی نشد چندین بار نوشتم ولی نشر نشد.بلاخره به مسول مجله نوشتم من میخواهم نامم در مجله نوشته شود. اینبار او نام مرا ومطالب ارسالی مرا نوشت. پس از زمان خواستم داستان ملنگ را بنویسم وداستان را از مادرم پرسان نمودم که این ملنگ کی بود. وچرا اورا کشتند ؟؟ در مورد مادرم چنین قصه نمود.
در زیارت سخی یک سنگی است که مابینش چاک دارد. زمان که احمد شاه بابا خرقه مبارک را از بخارا به قندهار میبردیک شب را در نزدیکی همین سنگ سپری نمود. شبانگاه  خرقه مبارک را دربالای همین سنگ گذاشت وفردا آنروز رفت. ولی مردم کابل محل را متبرک شمردند وبه دیدن محل که خرقه مبارک گذاشته شده بود می رفتند.در جای که زیارت سخی است شخصیت از اهل تشیع دفن گردید  . پس از آن چندین نفر از افراد مهم اهل تشیع در نزدیکی زیارت سخی دفن گردید. بلاخره این منطقه زیارت وفبرستان  اهل تشیع  گردید.مردم هزار که در کابل زندگی میکردند روزانه به این زیارت میرفتن و دعوا حاجت مینمودند مردم غرض نزدیکی راه از بالای تپه سلام گذشته به زیارت میرفتند. در سالهای  1340 در همین تپه سلام روزانه جسد یک هزاره را که با کارد کشته میشد  میافتند. بلاخره این قتل به بیشتر از 30 نفر کشانیده شد. پولیس وقت تلاش زیاد نمود ولی  یافتن قاتل برایش  مشکل  شده میرفت. بلاخره هزاره ها از رفتن به سخی خوداری نمودند ولی هنوز هم تعداد محدود که خودرا دلاور میگیرفت  به زیارت میرفتند ولی کشتن ادامه داشت. بالاخره هزاره ها در چنداول جلسه مینمایند که چه کنند از اینکه پولیس نتوانسته بود تا اکنون قاتل را دستگیر کند مایوس بودند. بالاخره  گمان می کنم شخصیت بنام آغای بلخی یا شخص دیگری پیشنهاد میکند من کسی را می شناسم که از جمله سیدها است( مشهور به سید سرخه) واز کاکه های کابل میباشد یکبار با او مشوره میکنم  شاید راه پیدا شود.دوستان همه قبول نمودند وسید آغا را آوردند. سید آغا پیشنهاد هزاره ها را قبول نمود هزاره ها شرط ماندن اگر قاتل را از بین ببری   میتوانی کلی دروازه سخی  را در نزد خود داشته باشی. سید آغا این شرط را نیز قبول نمود. سید آغا مرد بلند قد چهار شانه دارای   آبروهای تند و روی سرخ بود به همین لحاظ مردم  در غیاب او اورا سید سرخه میگفتند . او در دهمزنگ بود باش داشت. سید سرخه اولاً مناطق که قتلها صورت گرفته بود از نزدیک مشاهده نمود. قتلها همه در نزدیکی تاریکی شام صورت گرفته بود. بناعاً در همین  ساعتها به کمین آغاز نمود.  سید سرخه حوالی نزدیک شدن تاریکی شام مشاهده نمود  که در زیر یک سنگ بزرگ  خانه مخروبه وجوددارد که به مغاره شباهت دارد یک مرد ژولیده بیرون می شود. این مرد ملنگی است که روزانه دستمال را می اندازد واز مردم خیرات میخواهد  ملنگ مردی  مسن بود که هیچ کسی باور نمی کرد که قاتل همین باشد. ملنگ که روزانه  خمیده راه میرفت  ولی اکنون قد راست میشود  پس از دیدن چهار اطراف بطرف محل قتلگاه میرود. سید سرخه مرد جوان هزاره را موظف ساخته بود که در حوالی نزدیک شدن تاریکی از محل قتلگاه بگذرد. سید متوجه میشود که ملنگ در نزدیکی تپه خودرا در کمین نگه میدارد در همین ایام مرد جوان هزاره بطرف محل نزدیک میشود سید خودرا در عقب ملنگ نزدیک میسازد متوجه میشود که در دست ملنگ یک عدد کارد است  و میخواهد به جوان هزاره حمله کند سید  که متیقن گردید که قاتل همین است  فرصت را مناسب دیده  بالای ملنگ حمله نمود وسر ملنگ را از تن جدا میکند. مرد جوان حادثه را به شهر قصه میکند شادی بزرگ در خانه هزاره ها برپا  میشود . مردم   در شهر دستان سعید بوسه مینماید وخوشی مینمایند  . سید کلی دروازه را بدست آورد وقسمت از عواید سخی از او بود. بلاخره در سال 1357 دولت وقت کلی را از سید جبراً گرفت و دولت سرپرستی  زیارت را بدوش گرفت. سید در سال 1370 بالاثر کبرسن پدرود حیات گفت ولی قصه او جاویدان  باقی ماند.
جاویدان باد شیر مردان کابل
      کریم پوپل

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

شما حق دارید پیشنهادو انتقاد نماید.